خرید بک لینک
بسم الله الرحمن الرحیم هنوز بر دل اهل بیت پیامبر(ص) داغ از دست دادن دومین خورشید سنگینی می کرد که باز مردم آن زمان،امام زمانشان را شهید کردند وکهکشانی از خون را در دشت کربلا به راه انداختند.اهل بیت نگران امام زمان خود بودند. ناگهان اسبی از دور دیده شد.هرچه نزدیک تر می آمد سپیدی همراه با سرخی اش نمایان تر و بی سواری اش معلوم تر می شد.اهل حرم خوب فهمیده بودند بی امام شدند، دور اسب حلقه زدند و خاک بر سر و روی خود می ریختند.در همین لحظات پر از غم ناگهان اسب به حرکت افتاد.گویی بوی سوارش را احساس می کرد.بی صبرانه رفت و گرد و خاک چهارده قرنه را کنار زد و به صحنهء

برچسب: نویسنده: نوید زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 19:22

مسئولان برگزاری المپیک، مسیر حرکت مشعل المپیک 2016 را طوری انتخاب کردند که در این مسیر زیباییهای برزیل و فرهنگ متنوع آن وجود داشته باشد. یونیفرم رسمی حمل مشعل تیشرت سفیدرنگ و شلوارکی با حاشیههای زرد و سبز است. مسئولان برگزاری ریو معتقدند که سفید نشان دهنده صلح و اتحاد، زرد نشانگر مشعل المپیک و سبز یادآور پرچم برزیل است. *** عدّهای از مردم به خاطر کم بودن حقوقشان تحصّن میکنند و مقابل یک اداره یا بانک چند روز مینشینند و غذا نمیخورند تا اعتراضشان را به گوش وزیر یا رئیس جمهور برسانند. یا مثلاً توی اتفاقات سال 88، کسانی که زندانی شده بودند تحصّ

برچسب: مشعل المپیک در ایران,مشعل المپیک در ریو,مشعل المپیک در فضا,مشعل المپیک در کدام شهر است,مشعل المپیک در مازندران,درباره مشعل المپیک,حمل مشعل المپیک در مازندران,نماد مشعل در المپیک, نویسنده: نوید زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 9:50

بسم الله الرحمن الرحیم گله آن روزها کم غذا شده بود.آب و علوفه مهیا بود اما از خوردن آنها خبری نمی شد.به صحرا رفته بودم تا در فرات تنی به آب زده و خستگی چند روزه را برطرف کنم.هنوز به فرات نرسیده گرد سواری را دیدم صبر کردم تا نزدیک نزدیک تر شود.آری حبیب بود.حبیب بن مظاهر اسدی سلام احوالپرسی کردم و جویای قصد آمدنش شدم گفت:صبر کن باید همه باشند.در راه رفتن به روستا با خودم خدا خدا می کردم تا حبیب با ضرغامه بن عمر جنگ و جدلی راه نیاندازد.وقتی به روستا رسیدیم رفتم و قوم را جمع کردم بعد حبیب آمد و گفت:بسم الله ... .ای بنی اسد.ای هم قومی های من .امام زمانمان تنهاست و

برچسب: نویسنده: نوید زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 9:50

بسم الله الرحمن الرحیم راه زیادی آمده و از مکه بسیار دور شده بودیم که بالاخره به منزلگاه قصر مقاتل رسیدیم.هنوز چکمه ها را از پایم در نیاورده بودم که امام مرا احضار کرد و فرمود:به خیمه پسر حر جعفی برو و او را به همراهی ما دعوت کن.اسبم را زین کرده و به سوی خیمه اش تاختم.داخل خیمه شدم، حال و احوالی از او پرسیدم و ماجرا را تعریف کردم.بعد از کمی من و من کردن بهانه آورد و گفت:من از کوفه به این خاطر بیرون آمدم که با حسین نباشم چون در کوفه برای او یاوری نیست.وقتی به خیمه آمدم وحرف هایش را برای امام بازگو کردم امام حال خاصی به صورتش گرفت. با امام و چند تن از یارا

برچسب: نویسنده: نوید زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 9:50

بسم الله الرحمن الرحیم سفر های زیادی را با زهیر رفته بودم.اما این یکی فرق می کرد چون نشست و برخاستمان به خودمان بستگی نداشت.هر وقت حسین فرود می آمد ما حرکت می کردیم و هر وقت او حرکت می کرد ما فرود می آمدیم که دست تقدیر آخر ما را به هم رساند و هر دو کاروان در یک منزلگاه ایستادیم.همراهان چادر ها را برپا کردند و هنوز می خواستیم که غذایی بخوریم سواری از کاروان حسین آمد و گفت:مولایم حسین خواستار دیدار شماست.زهیر چند دقیقه ای به زمین خیره شده بود. می دانستم هر چه از او بخواهم برآورده میکند .ناگهان به او گفتم:آخر مرد تو را چه شده!پسر علی تو را خواسته تو تعلل می

برچسب: نویسنده: نوید زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 9:49

بسم الله الرحمن الرحیم در کار های مهم حر،همراه او بودم از حرکت های سیاسی گرفته تا نظامی این بار هم با دو دلی که داشتم همراه او شدم.چند ساعتی در دارلاماره بودیم ، قرار بر این شد که حر فرماندهی هزار نفر را قبول کندو راه را بر حسین ببند.نه من بلکه حر هم فکر نمی کرد که ماجرا جدی باشد،فکر می کردیم وظیفه ما ترساندن حسین بن علی است .نمی دانم در کدام منزل بود«قصر بنی مقاتل»یا«شراف»به هر حال به کاروان حسین رسیدیم و راه را بر آنها بستیم.قضایا زیادی دراین بین به وقوع پیوست.حسین را تا کربلا همراهی کردیم و در آنجا فرود آمده و به لشکر پسرسعد پیوستیم.آن روز ها حال هو

برچسب: رهایی از قفس,منو از این قفس رها کن,منو از این قفس رها نمیکنی,رهایی از قفس تن,قفس از پرنده ندارد رهایی, نویسنده: نوید زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 9:49

بسم الله الرحمن الرحیم شهر شلوغ شده بود.همه از یک نامه حرف می زدند.مردم در مرکز شهر جمع شده بودند تا نامه قرائت شود.ناگهان بزرگ بصره با آن قیافه دین داری و رد مهر روی پیشانی آمد ونامه را خوانددر آن جمعیت و آن همهمه که صدا به صدا نمی رسیدبالاخره نامه خوانده شد و همه از موضوع نامه با خبر شدند:حسین بن علی به یاری نیاز دارد. اما کسی به روی خودش نیاورد.همان افرادی که خود را نزدیک و یاور پیامبر می نامیدند جواب های سردی به آن نامه دادند.به خانه آمدم.رو به عبیدالله کردم و گفتم:از نامه حسین با خبری؟گفت: آری،گفتم پس چه کنیم.رو به پدر کرد.همین که خواست از او کسب اج

برچسب: نویسنده: نوید زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 9:49

بسم الله الرحمن الرحیم گمانم نیمه شب بود،همه به فردا فکر می کردیم برخی دو دل بودند و برخی در فکر جمع کردن غنائم.در حال و هوای خودم بودم که ناگهان از خیمه ابن سعد فرمان آمد که باید همراه آنها به سمت حسین بن علی رویم تا آنها با هم ملاقات کنند،ماه را در شب دهم آن قدر سرخ ندیده بودم.دو دسته به هم رسیدیم،فکر می کنم هر دو طرف بیست نفری بودیم.حسین بن علی و ابن سعد به هم نزدیک شدند و شروع به حرف زدن کردند اما با آن سکوت شب صدایشان را ما هم می شنیدیم.حسین بن علی می گفت:ابن سعد به دین بازگرد و دست از این ظلمت بردار،عمر می گفت:اگر با تو باشم خانه خراب می شوم،حسین گقت

برچسب: نویسنده: نوید زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 9:49

صفحه بندی